کوهنوردی تصمیم به فتح قله ای بلند گرفت و با یاد خدا شروع به بالا رفتن از قله کرد. در میانه های راه تاریکی همه جا را فرا گرفت .ولی او ادامه داد تا اینکه سنگی زیر پای او لغزید و او را به پایین پرتاب کرد ولی به خواست خدا بوسیله ی طنابی که خود را با ان بسته بود میان هوا و زمین معلق ماند و حال او بود و خدای او... از خدا طلب کمک کرد و از جانب خدا ندا رسید :که طناب را رها کن.ولی او از ترس این کار را نکرد چون شب بود و او چیزی نمیدید . فردای ان روز مردم جسد مردی را که از طناب اویزان بود پیدا کردند .ولی او فقط یک متر با سطح زمین فاصله داشت ..........اگر او به توصیه خداوند عمل کرده بود زنده می ماند.
+نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت0:2توسط سحروسعیده |
|