|
۸ چیز که خداوند در باره انها از تو سوال نمی کند... ۱/خداوند از تو سوال نخواهد کرد که چه اتو مبیلی سوار شدی.بلکه از تو سوال خواهد کرد که چند نفر را که وسیله نداشتند به مقصد رساندی؟ ۲/خداوند از تو نخواهد پرسید زیر بنای خانه ات چند متر بود.بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر درخانه ات خوشامد گفتی؟ ۳/خداوند از تو نخواهد پرسید بالاترین میزان حقوق تو چقدر بود.بلکه از تو خواهد پرسیدایا سزاوار گرفتن ان بودی؟ ۴/ خداوند از تو نخواهد پرسیدچه لباسهایی در کمد داشتی.بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟ ۵/ خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود .بلکه از تو خواهد پرسید ایا ان را به بهترین نحو انجام دادی؟ ۶/ خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی.بلکه از تو خواهد پرسید برای چند نفر دوست و رفیق بودی؟ ۷/ خداوند از تو نخواهد پرسید که پوست تو چه رنگ بود .بلکه از تو خواهد پرسید چگونه انسانی بودی؟ ۸/ و خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این جملات را برای دوستانت نخواندی.بلکه خواهد پرسید ایا از خواندن ان برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی کردی؟؟؟
در زمان های گذشته پادشاهی تخته سنگی را وسط جاده قرار داد.وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد.. بعضی از بازرگانان و میهمانان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ گذشتند. بسیاری هم شکایت می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و... با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت. نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد. . ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل ان سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد... در یادداشت نوشته بود: "هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد..."
کوهنوردی تصمیم به فتح قله ای بلند گرفت و با یاد خدا شروع به بالا رفتن از قله کرد. در میانه های راه تاریکی همه جا را فرا گرفت .ولی او ادامه داد تا اینکه سنگی زیر پای او لغزید و او را به پایین پرتاب کرد ولی به خواست خدا بوسیله ی طنابی که خود را با ان بسته بود میان هوا و زمین معلق ماند و حال او بود و خدای او... از خدا طلب کمک کرد و از جانب خدا ندا رسید :که طناب را رها کن.ولی او از ترس این کار را نکرد چون شب بود و او چیزی نمیدید . فردای ان روز مردم جسد مردی را که از طناب اویزان بود پیدا کردند .ولی او فقط یک متر با سطح زمین فاصله داشت ..........اگر او به توصیه خداوند عمل کرده بود زنده می ماند
یک روز رسد خوشی به اندازه کوه .یک روز رسد غمت به اندازه دشت .افسانه ی زندگی چنین است گلم .در سایه ی کوه باید از دشت گذشت.....
سلام.به وبلاگ ما خواهرای افسانه ای خوش اومدین.امیدوارم از دیدن این وبلاگ لذت ببرید.
|
About
88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 87/12/01 - 87/12/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 Links
رویای صدا(سعید پورمحمودی |