|
سلام. این پستم با همه ی پستای قبلی فرق میکنه.... اگه گفتین چرا.... ای بابا تولدمونه دیگه..... البته روز پنجم اسفند ماه بود که خدا ما دوقلوها رو گذاشت رو زمین..... ولی به دلایلی من نتونستم دیروز اپ کنم.... اگه بگم چی شده باورتون نمیشه..... راستشو بخواین درست بیست سال پیش که ما به این دنیا اومدیم همون لحظه های اول ورودم پای من شکست" منظور از من سعیده است" حالا درست بعد از بیست سال همین اتفاق دوباره تکرار شد.... خیلی جالبه که دوباره همون پام شکسته.... به خاطر همین نتونستم دیروز اپ کنم.... الان خیلی خوشحالم ..چون بیست سالگی قشنگترین سالیه که ادم تو عمرش سپری میکنه... حالا دسسسسسسسسسسسسسسست دسسسسسسسسسسسسسسست.... نمی خواین تولد دوقلوهای زمستونی و البته افسانه ای
کسی اونجا نیست؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشته ست،بله. با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم. کودک متعجب پرسید:مگه تو خدایی؟ من با خدا کار دارم!!! هر چی می خوای به من بگو ،قول میدم به خدا بگم. صدای بغض الودش اهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره؟؟ فرشته ساکت بود،بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت:اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه، گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت.، بگو زیبا بگو، هر انچه را بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو.. دیگر بغض امانش را بریده بود.بلند بلند گریه کردو گفت: خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم ،تو رو خدا.... چرا؟ این مخالفت با تقدیره،چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ اخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم ،قد مامانم... ده تا دوست دارم . اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم.؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمیفهمن..مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرف منو باور نمیکنه ؟ سخته مگه اینطوری؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخته؟ نمیشه باهات حرف زد؟ ... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک ،گفت: ادم محبوب ترین مخلوق من... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت... کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان می خواستند.. دنیا برای تو کوچک است... بیا تا برای همیشه بمانی و هرگز بزرگ نشوی...کودک کنار گوشی تلفن، در حالی که لبخند بر لب داشت در اغوش خدا به خواب رفت...
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام اخر" دچار مشکل بزرگی شد . می بایست "نیکی" را به شکل "عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های ارمانی اش را پیدا کند. روزی در یک مسیر همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت ،تابلو "شام اخر" تقریبا تمام شده بود، اما داوینچی هنوز برای "یهودا" مدل مناسبی پیدا نکرده بود... کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می اورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند . نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی ابی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا اوردند، دستیاران سرپا نگهش داشتنند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ،گناه و خودپرستی که به خوبی بر ان چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وفتی کارش تمام شد ،گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با امیزه ای از شگفت و اندوه گفت: من این تابلو را قبلا دیده ام .. داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل. پیش از انکه همه چیزم را از دست بدهم .موقعی که در یک گروه همسرایی اواز می خواندم ،زندگی پر از رویایی داشتم ، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم...! با تشکر از بهزاد عزیز..
چی میشد اگه خدا ،امروز وقت نداشت به ما برکت بده،چرا که ما دیروز وقت نکردیم ازش تشکرکنیم.. چی میشد اگه خدا،فردا دیگه مارو صدا نمیکرد،چون امروز اطاعتش نکردیم.. چی میشد اگه خدا ،عشق و مراقبتش رو از ما دریغ میکرد،چرا که از محبت کردن به دیگران دریغ کردیم.. چی میشد اگه خدا،فردا کتاب مقدسش رو از ما می گرفت ،چرا که امروز فرصت نکردیم اونو بخونیم.. چی میشد اگه خدا،در خونش رو می بست، چون ما در قلبهای خودمونو بستیم.. چی میشد اگه خدا ،امروز به حرفامون گوش نمیکرد ،چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.. بیاییم خودمونو به خدا نزدیکتر کنیم و بذر خداشناسی رو در قلبهای همدیگه بکاریم..
از خدا خواستم عادت های زندگی را عوض کند.گفت:این تنها تو هستی که می توانی انها را انتخاب یا عوض کنی! خواستم به من صبوری هدیه کند.گفت:صبر پیشکش کردنی نیست،یاد گرفتنی است.!خواستم به من شادمانی بدهد.گفت:من تو را حمایت می کنم.شاد بودن به اختیار توست.!خواستم روحیه ام را بهبود بخشد. گفت:تو باید خودت به خودت روحیه ببخشی. من تنها اندوه تو را می کاهم تا تلاشهایت در جهت بهبود حالت،سودبخش باشد.!خواستم تمام لذت های زندگی را به من بدهد. گفت :من به تو زندگی میدهم،خود باید از همه چیزش لذت ببری.! خواستم به من کمک کند همان قدر که مرا دوست دارد ،بتوانم دیگران را دوست داشته باشم. گفت:حالا این شد..! دانستی که چه باید بخواهی... برای دنیا، تو ممکن است یک نفر باشی،ولی برای یک نفر ممکن است همه دنیا باشی..
پیروزی تیم والیبال نوجوانان کشور عزیزمونو در مسابقات اسیایی به همه ی ایرونیای عزیز تبریک میگیم. از همین جا یه شاخه گل رز تقدیم همشون میکنیم
۸ چیز که خداوند در باره انها از تو سوال نمی کند... ۱/خداوند از تو سوال نخواهد کرد که چه اتو مبیلی سوار شدی.بلکه از تو سوال خواهد کرد که چند نفر را که وسیله نداشتند به مقصد رساندی؟ ۲/خداوند از تو نخواهد پرسید زیر بنای خانه ات چند متر بود.بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر درخانه ات خوشامد گفتی؟ ۳/خداوند از تو نخواهد پرسید بالاترین میزان حقوق تو چقدر بود.بلکه از تو خواهد پرسیدایا سزاوار گرفتن ان بودی؟ ۴/ خداوند از تو نخواهد پرسیدچه لباسهایی در کمد داشتی.بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟ ۵/ خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود .بلکه از تو خواهد پرسید ایا ان را به بهترین نحو انجام دادی؟ ۶/ خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی.بلکه از تو خواهد پرسید برای چند نفر دوست و رفیق بودی؟ ۷/ خداوند از تو نخواهد پرسید که پوست تو چه رنگ بود .بلکه از تو خواهد پرسید چگونه انسانی بودی؟ ۸/ و خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این جملات را برای دوستانت نخواندی.بلکه خواهد پرسید ایا از خواندن ان برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی کردی؟؟؟
در زمان های گذشته پادشاهی تخته سنگی را وسط جاده قرار داد.وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد.. بعضی از بازرگانان و میهمانان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ گذشتند. بسیاری هم شکایت می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و... با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت. نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد. . ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل ان سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد... در یادداشت نوشته بود: "هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد..."
کوهنوردی تصمیم به فتح قله ای بلند گرفت و با یاد خدا شروع به بالا رفتن از قله کرد. در میانه های راه تاریکی همه جا را فرا گرفت .ولی او ادامه داد تا اینکه سنگی زیر پای او لغزید و او را به پایین پرتاب کرد ولی به خواست خدا بوسیله ی طنابی که خود را با ان بسته بود میان هوا و زمین معلق ماند و حال او بود و خدای او... از خدا طلب کمک کرد و از جانب خدا ندا رسید :که طناب را رها کن.ولی او از ترس این کار را نکرد چون شب بود و او چیزی نمیدید . فردای ان روز مردم جسد مردی را که از طناب اویزان بود پیدا کردند .ولی او فقط یک متر با سطح زمین فاصله داشت ..........اگر او به توصیه خداوند عمل کرده بود زنده می ماند |
About
سلام. برای اینکه ما خواهرای دوقلو رو بشناسید، پست اول این وبلاگ رو بخونید. موفق باشید. Archives87/12/01 - 87/12/3087/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 Links
رویای صدا(سعید پورمحمودی |