تبليغاتX
دوقلوهای زمستانی

دوقلوهای زمستانی

گرت پند خردمندان ز جان و دل نیاموزی فلک ان پند با تلخی بیاموزد تو را روزی

مادر بزرگم رفت و دل ما  رو همیشه دلتنگ مهربونیاش گذاشت.......

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28ساعت18:59توسط سحروسعیده | |

اگر به عرش روی،   هیچ سود نباشد!   و اگر بالای عرش روی،    و اگر زیر هفت طبقه ی زمین،   هیچ سود نباشد!  در دل میباید که باز شود...                                                     "شمس تبریزی"

+نوشته شده در جمعه 1388/05/02ساعت19:19توسط سحروسعیده | |

زاهدی بود،در کوه!   او، کوهی بود،ادمی نبود!   اگر ادمی بودی،میان ادمیان بودی،   که فهم دارند،و وهم دارند،و قابل معرفت خدا اند!   در کوه،چه می کرد؟   ادمی را، با سنگ چه کار؟!   میان باشو، تنها!...   نهی است از انکه به کوه،منقطع شوند،    و از میان مردم بیرون ایند!   و خود را،در...خلق ،انگشت نمای کنند!...  

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24ساعت17:35توسط سحروسعیده | |

سلام. خوبین؟ من یه  عذر خواهی  به همه ی شما بدهکارم... میدونم که خیلی دیر کردم،ولی بالاخره اومدم.... راستش ایندفعه میخوام براتون مطلبای کوتاه اما پر معنی از بزرگانی چون شمس تبریزی ،منصور حلاج، سعید ابوالخیر و بایزید بسطامی بذارم... باید کمکم کنین..چون اینجارو حسابی خاک گرفته.....

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24ساعت17:19توسط سحروسعیده | |

سلام. این پستم با همه ی پستای قبلی فرق میکنه.... اگه گفتین چرا.... ای بابا تولدمونه دیگه..... البته روز پنجم اسفند ماه بود که خدا ما دوقلوها رو گذاشت رو زمین..... ولی به دلایلی من نتونستم دیروز اپ کنم.... اگه بگم چی شده باورتون نمیشه..... راستشو بخواین درست بیست سال پیش که ما به این دنیا اومدیم همون لحظه های اول ورودم پای من شکست" منظور از من سعیده است" حالا درست بعد از بیست سال همین اتفاق دوباره تکرار شد.... خیلی جالبه که دوباره همون پام شکسته.... به خاطر همین نتونستم دیروز اپ کنم.... الان خیلی خوشحالم ..چون بیست سالگی قشنگترین سالیه که ادم تو عمرش سپری میکنه... حالا دسسسسسسسسسسسسسسست دسسسسسسسسسسسسسسست.... نمی خواین تولد دوقلوهای زمستونی و البته افسانه ای !!! دست بزنین....!!..راستی یادم رفت به سحر تبریک بگم...

+نوشته شده در سه شنبه 1387/12/06ساعت10:41توسط سحروسعیده | |

کسی اونجا نیست؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشته ست،بله. با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم. کودک متعجب پرسید:مگه تو خدایی؟ من با خدا کار دارم!!! هر چی می خوای به من بگو ،قول میدم به خدا بگم.  صدای بغض الودش اهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره؟؟ فرشته ساکت بود،بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره..  مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت:اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه، گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت.،                                                                                                                                                              بگو زیبا بگو، هر انچه را بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو..            دیگر بغض امانش را بریده بود.بلند بلند گریه کردو گفت: خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم ،تو رو خدا.... چرا؟ این مخالفت با تقدیره،چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ اخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم ،قد مامانم... ده تا دوست دارم . اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه یادم بره هر  شب باهات قرار داشتم.؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمیفهمن..مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرف منو باور نمیکنه ؟ سخته مگه اینطوری؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخته؟  نمیشه باهات حرف زد؟ ... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک ،گفت: ادم محبوب ترین مخلوق من... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت... کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان می خواستند.. دنیا برای تو کوچک است... بیا تا برای همیشه بمانی و هرگز بزرگ نشوی...کودک کنار گوشی تلفن، در حالی که لبخند بر لب داشت در اغوش خدا به خواب رفت...

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/26ساعت9:2توسط سحروسعیده | |

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام اخر" دچار مشکل بزرگی شد . می بایست "نیکی" را به شکل "عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.  کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های ارمانی اش را پیدا کند.                                         روزی در یک مسیر همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.   سه سال گذشت ،تابلو "شام اخر" تقریبا تمام شده بود، اما داوینچی هنوز برای "یهودا" مدل مناسبی پیدا نکرده بود...  کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می اورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند . نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی ابی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.  گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا اوردند، دستیاران سرپا نگهش داشتنند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ،گناه و خودپرستی که به خوبی بر ان چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وفتی کارش تمام شد ،گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با امیزه ای از شگفت و اندوه گفت: من این تابلو را قبلا دیده ام ..  داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل. پیش از انکه همه چیزم را از دست بدهم .موقعی که در یک گروه همسرایی اواز می خواندم ،زندگی پر از رویایی داشتم ، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم...!                                                                                                با تشکر از بهزاد عزیز..

+نوشته شده در دوشنبه 1387/09/25ساعت10:30توسط سحروسعیده | |

چی میشد اگه خدا ،امروز وقت نداشت به ما برکت بده،چرا که ما دیروز وقت نکردیم ازش تشکرکنیم..  چی میشد اگه خدا،فردا دیگه مارو صدا نمیکرد،چون امروز اطاعتش نکردیم.. چی میشد اگه خدا ،عشق و مراقبتش رو از ما دریغ میکرد،چرا که از محبت کردن به   دیگران دریغ کردیم..   چی میشد اگه خدا،فردا کتاب مقدسش رو از ما می گرفت ،چرا که امروز فرصت نکردیم اونو بخونیم.. چی میشد اگه خدا،در خونش رو می بست، چون ما در قلبهای خودمونو بستیم..  چی میشد اگه خدا ،امروز به حرفامون گوش نمیکرد ،چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم..                                                                                                                         بیاییم خودمونو به خدا نزدیکتر کنیم و بذر خداشناسی رو در قلبهای همدیگه بکاریم..        

+نوشته شده در جمعه 1387/08/17ساعت16:40توسط سحروسعیده | |

از خدا خواستم عادت های زندگی را عوض کند.گفت:این تنها تو هستی که می توانی انها را انتخاب یا عوض کنی!  خواستم به من صبوری هدیه کند.گفت:صبر پیشکش کردنی نیست،یاد گرفتنی است.!خواستم به من شادمانی بدهد.گفت:من تو را حمایت می کنم.شاد بودن به اختیار توست.!خواستم روحیه ام را بهبود بخشد. گفت:تو باید خودت به خودت روحیه ببخشی. من تنها اندوه تو را می کاهم تا تلاشهایت در جهت بهبود حالت،سودبخش باشد.!خواستم تمام لذت های زندگی را به من بدهد. گفت :من به تو زندگی میدهم،خود باید از همه چیزش لذت ببری.! خواستم به من کمک کند همان قدر که مرا دوست دارد ،بتوانم دیگران را دوست داشته باشم. گفت:حالا این شد..!           دانستی که چه باید بخواهی...                                                                              برای دنیا، تو ممکن است یک نفر باشی،ولی برای یک نفر ممکن است همه دنیا باشی..

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/08ساعت21:58توسط سحروسعیده | |

پیروزی تیم والیبال نوجوانان کشور عزیزمونو در مسابقات اسیایی به همه ی ایرونیای عزیز تبریک میگیم.                                                                                                                                                                                  از همین جا یه شاخه گل رز تقدیم همشون میکنیمواز ته دل

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/02ساعت0:51توسط سحروسعیده | |